امروز :دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶

۳۹۱

 

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست

رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست

قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست

از : اندوه مهربان

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۴۵۴
      فراموشی می آید...مثل همین پائیز با ابرهای  سهمگینش دیروز برگ ...
    141 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۲۴۷
      دل خزان سوز بهاریست ، بهاریست که نیست روز ...
    161 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۷۸۷
    نگران نباش همه چیز را برداشته­ ام یک پلیور نارنجی، ...
    156 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۴۷۵
      اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام من رعد و ...
    212 بازدید - بدون ديدگاه
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی