امروز :سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶
شعر

۱۰۶۱

 

دلی که می‌کشی از آن عذاب ، بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 

از : زنده یاد نجمه زارع

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۱۷۸۴
      از مرز خوابم می‌گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه ...
    514 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۵۸۰
      عکست را که از دیوار برداشتم،سقف کوتاه شد آسمان ...
    293 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۸۵۷
      قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد ...
    244 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۹۳۴
      و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش ...
    308 بازدید - بدون ديدگاه
  • Sanaz: واقعا محشر بود فوق العاده بود???????????...
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی