امروز :چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
شعر

۱۸۴۹

 

نشست نیمه‌ شب و چشم بسته بر در شد

که خواب جادویی‌ اش ناگهان مصور شد!

همینکه عکس ترا دید درته فنجان

کشید نعره و گوش جهان از آن کرشد

زمین به لرزه درآمد همینکه چهره‌ ی زن

شبیه عکس کج مرد در سماور شد

به صورت و سر زن مشت می زد از وحشت

و عکس زن که در آیینه بود بی‌سر شد

زنی بدون سر از آینه برون آمد

سرش درآینه تکثیر شد، مکرر شد

تن بدون سر زن به سوی آیینه

اشاره کرد و طلبکار یک عدد سر شد

چه چشم‌ ها که رقیبانه خیره شد درهم

و هر کدام رجزخوان چشم دیگر شد

سری به جای سری ادعای تن می‌کرد

که یک فرشته فرود آمد و مقدر شد

که بشکند تن آیینه و در آیینه

بمیرد آنکه درین خواب کیمیاگر شد

شکست آینه و زن پرید از رویا

و غرق خون همه جای اتاق و بستر شد

کنار تخت تن لاشه لاشه‌ ی مردی است

که پاکباخته در خون خود شناور شد

و سال هاست که این تخت گور این مرد است

و زن که؟ خواب‌نمای دو مرد دیگر شد

دوباره سیر غزل تاغروب آخربیت

و صدهزار گل کاغذی که پرپرشد

همیشه آخر هر شعر می‌رسم به شما

به شوق اسم توچشم من و غزل، تر شد

ترا نوشت و تو گل را نوشتی و این متن

در انتهای خود از ابتدا معطر شد

 

 

از : محمدرضا حاج رستم بیگلو

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی