امروز :چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵

۱۱۵۳

 

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفان زا ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

 

 

از : فرخی یزدی

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۵۹۸
      تا تو هستی و غزل هست دلم تنها ...
    178 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۱۲۳
      آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک، همچون گلوگاه ِ ...
    192 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۷۴۳
    دروغه... دروغه... دروغه... دروغ با نسلم چرا هیچکی رو راست نیست برای سوالای ...
    346 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۵۰۱
      شب لالایی اش را گفت اما به خواب نرفتم هنوز در ...
    140 بازدید - بدون ديدگاه
  • فرید احیاکننده: درود بر دوست عزیزم و همراه قدیم مثل همیش...
  • khilial: اعلا بود ...ممنون...
  • ویرگول: با سلام و احترام؛ متاسفانه اطلاعاتی از ا...
  • محمد حسین حدادپور: ببخشید اگر امکانش براتون باشه میخواستم ب...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی