امروز :سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

۱۳۹۶

 

چه در دل ِ من

چه در سر ِ تو

من از تو رسیدم به باور ِ تو

تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو

به خاطر تو

به گریه نشستم

بگو چه کنم …

 

با تو ، شوری در جان

بی تو ، جانی ویران

از این ، زخم ِ پنهان

می میرم …

نامت در من باران

یادت در دل طوفان

با تو ، امشب پایان

می گیرم …

 

نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد ِ تو بودم

به یاد ِ تو من

ببین غم ِ تو رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم ِ تو رسیده به جانم ،

بگو چه کنم…

 

 

 

از : عبدالجبار کاکایی

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۱۷۳۰
    غرور صورت بی‌تفاوت مردی است که سالها پیش در انتهای خیابانی ...
    249 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۵۴۴
    مرگ تنها دری است که تا به تو فکر می ...
    214 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۷۲۷
      در آپارتمان ما بهار با سبزه های کوچک چند روزه به ...
    232 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۱۱۷
      زیر پایم مین می‌رویید دنبالت می‌دویدم دست‌هایم اینقدر باز ماند که ...
    239 بازدید - بدون ديدگاه
  • Sanaz: واقعا محشر بود فوق العاده بود???????????...
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی