امروز :شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
شعر

۸۸۰

 

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

 

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

و باز دست تکان میدهی برای خودت…

 

 

از : سعید حیدری

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • ایلزاد: زیباست...
  • ایلزاد: آری چنین است. ....شاعر...
  • ایلزاد: شاعر...
  • ایلزاد: زیبا...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی