امروز :چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶

۱۰۰۹

 

مثل یک نعره، مثل یک فریاد
از تهِ دره تا کمرکشِ کوه
سربلند ایستاده بر تپه
مثل کوهی، پلنگِ سرکشِ کوه

پوستی خال‌خالی و یک‌دست
خزِ نرمی تنیده بر تن او
از همین‌جا نگاه کن: پیداست
جای زخمی کنار گردن او

یادِ آن‌روزها که با نامش
برمی‌آشفت خوابِ کفتاران
رعشه بر جان کوه می‌افتاد
لرزه بر قامت سپیداران

آسمان در تصرف نامش
دشت در سلطه صدایش بود
هیچ جنبنده‌ای نمی‌جنبید
هرکجا ردّ پنجه‌هایش بود

آفتابی نمی‌شد از بیمش
ماه بالای آشیانه او
سال‌ها مانده‌بود نیمه‌شبان
سرِ صحرا به روی شانه او

سایه‌اش را دولول‌ها با خشم
روز و شب داغ‌داغ بوسیدند
سرِ راهش چه دام‌ها، تله‌ها
زیر باران و برف پوسیدند

در کنامت نمیر و با خونت
برف‌ها را شراب رنگی کن
ای غرورِ اصیلِ کوهستان!
باز هم، باز هم پلنگی کن

 

 

 

از : سعید بیابانکی

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۱۰۶
      گرگ شنگول را خورده است گرگ منگول را تکه تکه می کند...   بلند شو ...
    177 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۳۳۹
      چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که ...
    195 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۳۰۰
      از بهار تقویم می ماند از من استخوانهایی که تو را دوست ...
    140 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۳۹۷
      پس این است عشق: اسکنه ی مجسمه ساز.   و سنگ، ...
    173 بازدید - بدون ديدگاه
  • Sanaz: واقعا محشر بود فوق العاده بود???????????...
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی