امروز :چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶
شعر

۱۵۹۳

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

 

 

از  : حسین جنتی

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۵۱۶
      من خسته نیستم دیریست خستگی‌ام تعویض گشته است به درهم‌شکستگی. من ...
    323 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۸۳۱
    پدرم رفته بود جان بکند مادرم رفته بود <حمزه ...
    355 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۹۷
      به سراغ من اگر می آید پشت هیچستانم پشت هیچستان ...
    234 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۳۹۴
      کاری به کارِ شما ندارم تکلیف این شبِ ...
    238 بازدید - بدون ديدگاه
  • ایلزاد: زیباست...
  • ایلزاد: آری چنین است. ....شاعر...
  • ایلزاد: شاعر...
  • ایلزاد: زیبا...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی