امروز :چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
شعر

۱۰۶۷

 

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

 

از : حسین منزوی

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • ۷۸۶
    یکی بود یکی نبود یکی من بودم که هنوز هستم ...
    134 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۳۱۴
      ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی ...
    128 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۳۰۵
      برگشتنت همان قدر محال است که خیال می کردم رفتنت . ...
    251 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۶۴۳
    پیرزنی شوم آلزایمر بگیرم زنگ بزنم انگار پسرم هستی بگویم چقدر دلم برایت تنگ است ...     از ...
    219 بازدید - بدون ديدگاه
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی