امروز :دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶
شعر

۱۱۹

 

زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود

که بر صحیفه تقدیر من مسود بود

 

زنی که مثل غزلهای عاشقانه من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

 

مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد

اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود

 

به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

 

زنی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

 

به جمله دل من مسندالیه «آنزن»

… و «است» رابطه و «باشکوه» مسند بود

 

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

که از جوانی من رخصت مجدد بود

 

میان جامه عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع و خلسه مجرد بود

 

دو چشم داشت – دو «سبز آبی» بلاتکلیف

که بر دو راهی «دریا چمن» مردد بود

 

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!

زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

 

 

 

از : حسین منزوی

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی