امروز :سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
شعر

۱۷۸۸

حل می کنی در آب دریا آسمانت را

رد می شوی از کوچه هر شب امتحانت را

تلخی شعری می برد پرز زبانت را

پر می کنی از نیستی هر دو جهانت را

 

دلتنگی و هی پشت هم سیگار میدودی

دلتنگی اما تشنه ی یک قطره از رودی

 

کز می کنی کنج خودت این عادت مرد است

با دستمال بسته بر این سر که پر درد است

سر می کشی لیوان چایی را که اه…سرداست

با پشه ای که توی چایت خودکشی کرده ست

 

عق میزنی و زندگی بالا نمی آید

توی گلویت گیر کرده پشه ای شاید

 

چت می کنی با غصه بر گلهای قالی و

حس بلاتکلیفی لیوان خالی و

مادر برایت پوست کنده پرتقالی و

توی نگاهش مانده است اما سوالی و

 

میخندی و خوش می کنی با زور حالت را

با بغض می بلعی تمام پرتقالت را

 

جوری تظاهر می کنی انگار خرسندی

لای کتاب باز را آرام می بندی

تحویل دنیا می دهی با اخم لبخندی

جا مانده از لیوان چایت حبه ی قندی

 

این اشکهای توی چشمت هم که ترسویند

توی دلت خاله زنکها رخت می شویند

 

از بسکه خود را خورده ای از زندگی سیری

جنگ روانی با خودت داری و درگیری

با سوسکهای توی مغزت خسته و پیری

لیوان خالی را دوباره دست می گیری

 

خم می شوی سیگار و فندک را که برداری

اشکی که چکه می کند در زیر سیگاری

 

 

از : حسن تافی

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی