امروز :پنج شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶
شعر

۱۸۶۷

وسط خون و گریه می افتی
پدرت ایستاده پشت در است
آل زیر لحاف می خندد
قابله داد می زند : پسر است !

شیر پر! روز بعد ، مادر پر !
بعد از آن جنگ شد ، پدر پرپر!
خانه پر! شهر پر! جوانی پر!
زندگی بازی کلاغ پر است

درد داری ، ولی نمی میری
بند نافت به درد بسته شده
از غم و ترس، درس می گیری
پدرت روزگار بی پدر است
*
زندگی چند پرسش دینی ست
زندگی جنگ های آیینی ست
زندگی نیست…شهر سوخته ای
بعد ِ نفرین یک پیامبر است

گفتی از زندگی و چک خوردی
کار کردی ،ولی کتک خوردی
وسط انقلاب و آزادی
یک خیابان به نام کارگر است !

به صدای اتاق مشکوکی
به نفس های داغ مشکوکی
مزه کردی و عاشقی مثل ِ
خوردن زهرمار با شکر است….

*

می روی قصه را تمام کنی 

می روی روی چارپایه و بعد
از نفس های مرگ می ترسی
ترست از زندگی زیاد تر است

از : حامد ابراهیم پور

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • ۱۲۲۹
    چقدر گفتم برای آدم­های تویِ فیلم، گریه نکن مادرِ ...
    191 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۵۰۷
      کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند من ...
    139 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۰۱۹
      بی شک جهان را به عشق کسی آفریده ...
    101 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۳۹۶
      پشت درهای بسته امید می‌میرد. می‌میرند دلهای خسته پشت درهای بسته. در ...
    184 بازدید - بدون ديدگاه
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...
  • خاموش: بعضی اشعار علاوه بر چشم ، دل را هم به دن...
  • فرید احیاکننده: درود بر دوست عزیزم و همراه قدیم مثل همیش...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی