امروز :دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶
شعر

۸۴۲

 

دیریست مرده‌ام من و دستی نیست،

تا پلک‌های باز مرا بندد،

بگذاردم به سینه‌کش تابوت،

بر های و هوی پیشترم خندد.

 

هر کس که او کلون دهانم بود؛

حرف مرا برای رقیبان برد.

از پیش من پرنده شد و پر زد،

نام مرا به خاطر خود نسپرد.

 

هر سو که آب بود دویدم؛ لیک …

بگریخت آب و آبله زد پایم.

یک آشنا نبود که بگذارد؛

لب را بروی بالش لب‌هایم.

 

در لابلای پنجۀ عمر من،

مردی دچار جست‌وجوی خود بود.

روزی پناه برد به یک آغوش،

بر درد خویش، دردی دگر افزود!

 

آن سردخانه گشت مرا، اینک،

این مرد پیکریست که بیجان است.

دیریست مرده‌ام من و دستی نیست،

این نغمه نیز؛ تق تق دندان است!

 

 

از : زنده یاد اسماعیل شاهرودی

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۱۶۸۶
    نقش یک مرد مرده در فالت توی فنجان مانده ...
    480 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۹۰۹
      می دویم فریاد می زنیم می ایستیم فرار می کنیم می خندیم اشک ...
    342 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۳۵۰
      اتوبوسی آمده از تهران یکی از صندلی هایش خالی ...
    285 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۸۷۱
      غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی برای مرگ ...
    712 بازدید - ۱ ديدگاه
  • ایلزاد: زیباست...
  • ایلزاد: آری چنین است. ....شاعر...
  • ایلزاد: شاعر...
  • ایلزاد: زیبا...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی