امروز :سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶

۱۱۱۹

 

من آن مفهوم ِ مجرد را جُسته ام.

 

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چئبین کاسه ی جذامیان ماننده است ،

من آن مفهوم ِ مجرد را جُسته ام

من آن مفهوم ِ مجرد را می جویم .

 

پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت.

افسانه های سرگردانی ات

ای قلب ِ در به در

به پایان ِ خویش نزدیک می شود

 

بی هوده مرگ به تهدید

چشم می دراند :

ما به حقیقت ِ ساعتها

شهادت نداده ایم

جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق های رنگین ِ آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره یی هر یک

در میان نهاده از نیش ِ خنجری

با درختی .

 

با این همه از یاد مبر

که ما

ــ من و تو ــ

انسان را

رعایت کرده ایم

( خود اگر شاه کار ِ خدا بود

یا نبود ) ،

و عشق را

رعایت کرده ایم .

 

 

از : احمد شاملو

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۰۸۳
      یک روز می آیی و در گورستانی دور در استخوانم ...
    95 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۱۶۶
      افسوس امکان ندارد وقتی هوا آفتابی ست یکریز باران ببارد     از ...
    333 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۹۴
      ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض : گردش ماهی ...
    176 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۴۷۵
      اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام من رعد و ...
    232 بازدید - بدون ديدگاه
  • Sanaz: واقعا محشر بود فوق العاده بود???????????...
  • رها: ممنون مثل هميشه خاص و خواندني...
  • زهرا: ویرگول :) پاینده باشی :) خیلی خوبه که ای...
  • علی معصومی: عالیه...دمت گرم...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی