امروز :چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
شعر

۱۸۶۸

 

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

ــ به ملال،

در خود به ملال

با یکی مُرده سخن می‌گویم.

 

شب، خامُش اِستاده هوا

وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ

دیرگاه‌ها می‌گذرد.

اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا

تلخه‌ی این تالاب نیست؟

ــ از این گونه

بی‌اشک

به چه می‌گریی؟

ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک

در من است.

 

به هر اندازه که بیگانه‌وار

به شانه‌بَرَت سَر نهم

سنگ‌باری آشناست

سنگ‌باری آشناست غم.

 

 

از : احمد شاملو

 

 

FacebookGoogle+TwitterBlogger PostLinkedIn
<< مطلب قبلی مطلب بعدی >>
دیدگاه ها
تعداد دیدگاه ها : بدون دیدگاه






  • محبوبترين
  • اتفاقي
  • ديدگاه ها
  • شعر
    ۹۰۵
      من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم ...
    225 بازدید - بدون ديدگاه
  • شعر
    ۱۸۵۳
    از این عصر خسته ام برگردیم به هزاره های دور من ...
    98 بازدید - ۲ ديدگاه
  • ۱۵۴۲
    می‌دانم قدت نمی‌رسد برای به آغوش گرفتنم چوبه‌های دار این سرزمین ...
    272 بازدید - بدون ديدگاه
  • ۱۵۰
      شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری ...
    82 بازدید - بدون ديدگاه
  • فرید احیاکننده: درود بر دوست عزیزم و همراه قدیم مثل همیش...
  • khilial: اعلا بود ...ممنون...
  • ویرگول: با سلام و احترام؛ متاسفانه اطلاعاتی از ا...
  • محمد حسین حدادپور: ببخشید اگر امکانش براتون باشه میخواستم ب...

خبرنامه سایت

تبليغات

لیست شاعران

تبلیغات

منو اصلی